|
گروه زبان و ادبیات فارسی متوسطه فردوس آموزشی ، ادبی
| ||||||||
![]() [ جمعه 20 اسفند1389 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
![]() 25 ارديبهشت روز بزرگ داشت فردوسي گرامي باد
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
آهسته باز از بغل پله ها گذشت ... آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگي ما همه جا وول ميخورد هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست در ختم خويش هم بسر کار خويش بود بيچاره مادرم هر روز ميگذشت از اين زير پله ها آهسته تا بهم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود چادر نماز فلفلي انداخته بسر کفش چروک خورده و جوراب وصله دار او فکر بچه هاست هرجا شده هويج هم امروز ميخرد بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش آمد بجستجوي من و سرنوشت من آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد آمد که پيت نفت گرفته بزير بال هر شب در آيد از در يک خانه فقير روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان او را گذشته ايست ، سزاوار احترام : تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق در ، باز و سفره ، پهن بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه او مادر من است انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود با آنهمه درآمد سرشارش از حلال روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت اما قطارهاي پر از زاد آخرت وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير اين مادر از چنان پدري يادگار بود تنها نه مادر من و درماندگان خيل او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود خاموش شد دريغ نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او با بچه ها هنوز سر و کله ميزند ناهيد ، لال شو بيژن ، برو کنار کفگير بي صدا دارد براي ناخوش خود آش ميپزد او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت اقوامش آمدند پي سر سلامتي يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود بسيار تسليت که بما عرضه داشتند لطف شما زياد اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت : اين حرفها براي تو مادر نميشود . پس اين که بود ؟ ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد ليوان آب از بغل من کنار زد ، در نصفه هاي شب . يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب نزديکهاي صبح او زير پاي من اينجا نشسته بود آهسته با خدا ، راز و نياز داشت نه ، او نمرده است . نه او نمرده است که من زنده ام هنوز او زنده است در غم و شعر و خيال من ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق او با ترانه هاي محلي که ميسرود با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز تا ساختم براي خود از عشق عالمي او پنجسال کرد پرستاري مريض در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ تنها مريضخانه ، باميد ديگران يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد . در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين درياچه هم بحال من از دور ميگريست تنها طواف دور ضريح و يکي نماز يک اشک هم بسوره ياسين چکيد مادر بخاک رفت . آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد او هم جواب داد يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه معلوم شد که مادره از دست رفتني است اما پدر بغرفه باغي نشسته بود شايد که جان او بجهان بلند برد آنجا که زندگي ، ستم و درد و رنج نيست اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او اما خلاص ميشود از سرنوشت من مادر بخواب ، خوش منزل مبارکت . آينده بود و قصه بيمادري من ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ من ميدويدم از وسط قبرها برون او بود و سر بناله برآورده از مغاک خود را بضعف از پي من باز ميکشيد ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش چشمان نيمه باز : از من جدا مشو ميآمديم و کله من گيج و منگ بود انگار جيوه در دل من آب ميکنند پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم خاموش و خوفناک همه ميگريختند ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد : تنها شدي پسر . باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض پيراهن پليد مرا باز شسته بود انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود : بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟ تنها نميگذارمت اي بينوا پسر ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه اما خيال بود اي واي مادرم [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
. از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است آسمان بازیچه ی طوفان ماست ابر نعش آه سرگردان ماست…. باز هم یک روز طوفان می شود هر چه می خواهد خدا آن می شود می روم افتان و خیزان تا غدیر باده ها می نوشم از جوشن کبیر آب زمزم در دل صحرا خوش است باده نوشی از کف مولا خوش است فاش می گویم که مولایم علیست آفتاب صبح فردایم علیست هر که در عشق علی گم می شود مثل گل محبوب مردم می شود تا علی گفتم زبان آتش گرفت پیش چشمم آسمان آتش گرفت ……. آسمان رقصید و بارانی شدیم موج زد دریا و طوفانی شدیم شعر کامل یا علی گفتیم و عشق آغاز شد بغض چندین ساله ی ما باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد یا علی گفتیم و دریا خنده کرد عشق ما را باز هم شرمنده کرد یا علی گفتیم و گلها وا شدند عشق آمد قطره ها دریا شدند یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم مست از آن دستی که می دانی شدیم یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت کوفه در تزویر خود پایان گرفت کوفه یعنی دستهای ناتنی کوفه یعنی مردهای منحنی کوفه یعنی مرد آری مرد نیست یا اگر هم هست صاحب درد نیست عده ای رندان بازاری شدند عده ای رسوایی جاری شدند آن همه دستی که در شب طی شدند ابن ملجم های پی در پی شدند…….. از سکوت و گریه سرشارم علی تا همیشه دوستت دارم علی - دکتر محمود اکرامی فر - کتاب: « دریا تشنه است [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعي است كه يكروزه به پايان برسد عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد [ شنبه 8 بهمن1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
به اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگی زمانه گر خزان شود تویی بهار زندگی
تبسم نگاه تو نشان عشقی آشنا دلت ز پاکی و صفا چو چشمه سار زندگی
چو مبتلا شوم به غم خوشم به یک نگاه تو دو چشم تو چراغ من به شام تار زندگی
به پاکی دلت قسم که دل ز تو نمی کنم که تکیه گاه من تویی در این حصار زندگی
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
دريچهها / دفتر شعر "آخر شاهنامه" ما چون دو دريچه، رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده عمر آينهي بهشت، اما ... آه بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست زيرا يكي از دريچهها بسته ست نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
برگرفته از وبلاگ گروه ادبيات فارسي گاليكش
[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
اين آفتاب شرقي بي کسوف را اي ماه سجده آر و بسوزان خسوف را "لا تقربواالصلوه" بخوان و به هم بزن اين مستي بهم زده نظم صفوف را نقاره ها به رقص کشاند اهل زهد را شاعر نمود و صف تو صد فيلسوف را مي ترسم از صفاي حرم با خبر شود حاجي و نيمه کاره گذارد وقوف را اين واژه ها کم اند براي سرودنت بايد خودم بچينم از اول حروف را روح القدس بيا بنشين شاعري کنيم خورشيد چشمهاي امام رئوف را محمد مهدي سيار [ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم می زند که ناگهان می بیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف ان ها می دود و با سگ درگیر می شود . سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه ای را نجات می دهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و می گوید تو یک قهرمانی فردا در روزنامه ها می نویسند یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد اما ان مرد می گوید: من نیویورکی نیستم پس روزنامه های صبح می نویسند امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد ان مرد دوباره می گوید: من امریکایی نیستم از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی مــن ایــرانــی هــســتــم فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریکایی را کشت...... [ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
سوالات بخش املا و بياموزيم ...
ادامه مطلب [ سه شنبه 27 دی1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ ] [ محمدباقر سلیمی ]
|
||||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||||