تاريخ : سه شنبه 18 آبان1389 | | نویسنده : محمدباقر سلیمی

11- رستم وقتی از دست سهراب رها شد مانند شمشیری فولادی قامت راست کرد و نیرو گرفت .

12- رستم آهسته و آرام به سوی آب جاری رفت او مانند مرده ای بود که دوباره جان و روح یافته باشد .

13- رستم آب خورد و صورت و سر وتن خود را شست ،ابتدا در پیشگاه خداوند جهان آفرین قرار گرفت .

14- رستم از خداوند پیروزی و قدرت خواست در حالی که از سرنوشت و بهره ی خورشید و ماه خبر نداشت .

15- وقتی از کنار آب به محل جنگ برگشت وجودش پر از وحشت و نگرانی و از شکست پیشین هراسناک بود .

16- وقتی سهراب شیر افکن رستم را دید از غرور جوانی به هیجان آمد .

17- سهراب به رستم چنین گفت ای کسی که از چنگ شیر رها شدی و از ضربه و آسیب شیر دلیر ( سهراب ) دور ماندی

18- رستم که از نبرد پیشین غمگین بود چنگ انداخت پهلو و گردن سهراب را که مانند پلنگ جنگی بود گرفت .

19- رستم پشت سهراب دلیر و جوان را خم کرد دیگر زمان مرگش فرا رسیده بود و هیچ توانی نداشت .

20- رستم سهراب را مثل شیر بر زمین زد و چون می دانست که سهراب مدت زیادی به زیر نمی ماند

21- فورا شمشیر برنده ی خود را از نیام بیرون آورد و با آن پهلوی سهراب روشن ضمیر را شکافت

22- سهراب از درد به خود پیچید و پس از آن آهی کشید و از نگرانی نیک و بد روزگار به در آمد .

23- سهراب گفت شکست و مرگ من از طرف خود من به من رسیده است . روزگار مرگ مرا در اختیار تو قرار داد .

24- 25-26-اکنون اگر تو ماهی شوی و در آب بروی و یا مانند شب در سیاهی گم شوی / و یا مثل ستاره ی آسمان شوی و به کلی از روی زمین محو شوی / پدرم وقتی ببیند من مرده ام انتقام مرا از تو خواهد گرفت .

27- در میان این نام داران مشهور سپاه کسانی هستند که نشان بسته بر بازوی مرا به رستم برسانند .

28- و بگویند سهراب که کشته شده و به خواری افکنده شده در جست و جوی تو بود و تو را طلب می کرد .

29- رستم وقتی این را شنید سرگشته و متحیّر شد و دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد .

30- 31- رستم پس از آن که به هوش آمد با ناله و خروش و زاری به سهراب گفت

اکنون چه نشانی از رستم داری که امیدوارم نامش از میان سرافرازان و پهلوانان محو شود .

32- سهراب گفت اگر چنین است که رستم تو هستی بدان که مرا بیهوده از روی لجبازی کشتی .

34- من به هر روشی تو را راهنمایی کردم امّا هیچ گاه محبّت تو به سوی من متمایل نشد .

35- اکنون بند از لباس جنگی من باز کن و بدن روشن وپاک مرا ببین

36- رستم وقتی لباس رزم سهراب را باز کرد و چشمش به آن مهره افتاد تمام لباس خود را پاره کرد

37- رستم خودش را زد و زخمی کرد و موهای سرش را کند ، بر سرش خاک ریخت و صورتش از اشک خیس شد

38- سهراب به او گفت این کار ( گریه و شیون ) بدتر است نباید اشک بریزی و گریه کنی

39- از این گریه و زاری چه سودی به دست می آوری چنین حادثه ای پیش آمد و این کاری بود که مقدر بود و باید انجام می شد .



  • عکس بازیگران
  • استخدام بانک
  • قالب وبلاگ